خانه / شعر / حضرت سلطان عشق

حضرت سلطان عشق

باز در دستم قلم اعجاز کرد

شرح عشق وعاشقی آغاز کرد

دست من در اختیار من نبود

عشق،خود این شعرها رامی سرود

تا قلم طرح شهادت را کشید

کربلای دیگری آمد پدید

دیدم آنگه حضرت سلطان عشق

زد قدم در عرصه ی میدان عشق

بهر حفظ دین حق آهنگ کرد

بای خود را در رکاب جنگ کرد

آمد از سوی سماء این زمزمه

مرحبا  بر  تو  عزیز  فاطمه

شیر مرد عرصه ی رزم آوری

تو حسین ابن علی دیگری

بانگ زد بانگ گل قالو بلا

دره ی ازناوه شد کرببلا

گفت کی یاران مرا یاری کنید

لشگر حق را علم داری کنید

عامر آمد در رکاب آن ولی

گفت که ای جان من ای سلطانعلی

آمدم  تا اذن میدانم دهی

آمدم با اذن خود جانم دهی

من تورا آورده ام در این دیار

پس چگونه بینم اکنون داغ یار

شد روانه قاصدی برسوی فین

زد منادی تا ندائی اینچنین

گفت که ای مردان فین،قوم دلیر

میهمان در چنگ دشمن شد اسیر

عهد ما و یار،عهد دیگر است

لحظه ی جان بازی و ترک سر است

هر که میخواهد سر افرازی کند

در رکاب عشق جانبازی کند

بیر و خردسال و جوان یاران ز فین

جمله گریدند همه گریان ز فین

چوب دست گشتند سوی دشمنان

پا برهنه و سواران چون دوان

با سپاهی بس نفس گیر آمدند

تیز همچون سرعت تیر آمدند

حیف دشمن کار خود را کرده بود

زخم آن دم نای سلطان برده بود

دیدن او را ، اهل فین بر سر زدن

چوب دست بر لشگر دشمن زدن

اهل فین و خاوه گشتن یاورش

یاوران تشئیع کردن پیکرش

روی دوش مردمان اهل فین

جسم مهمان، گشت در قالی نگین

عامرا گر فین دیار یکدلیست

از وجود حضرت سلطانعلیست        (عامرفینی)

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*